تبليغاتX
خزان آرزو
زرداست که لبریزحقایق شده است/تلخ است که باددرموافق شده است/شاعرنشدی وگرنه می فهمیدی/پاییزبهاریست که
 تب تلخ

خـــــــــــداما رو برای هم نمی خواست

فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیــــــــــــــمۀ ما، مال ما نیست

فقط  خواست نیمه مونو  دیده باشیم

تموم لحظه های این تــــــب تـــــــــلخ

خــــــــــــــــــدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعـــــامون بی اثر  بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میــــــرم

تو وقتی هســـــــتی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیــــــــــرم

نمی گم دل خور از تقدیـــــــــرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیـــر باید می رسیدیم

داره رو دست ما میمیره این عشق

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  |
 گناهی ندارم

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه جسم خسته م

منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کی تورو خواست یه روزی بد آرود

برای دل من ، واسه جسم خسته م

منی که غرورو تو چشمات شکستم

برای من که بر عکس کار زمونه

یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره

تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره

سکوتم به جز تو صدایی نداره

توی خواب و خیالم همش فکر اینم

که دستــــــــــاتو بازم تو دستام بگیرم

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم

با چشمای کورم به راهت بشینم

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 باران

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 من کبوترم

 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 خاطره رو جا نذاری باز منو تنها نذاری

به چشمهای خودت قسم دیگه بهت نمی رسم
وصال تو خیالیه وای که دلم چه حالیه
یادت می آد بهارمون دلهای بیقرارمون

قایم شدن تو کوچه ها دور از نگاه بچه ها

اون وقتها اینجوری نبود راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل زردیه عاشقی هم چه دردیه
گم شده باز بادبادکم تو نمی آی به کمکم؟
می خوام دستاتو بگیرم تو بمونی من بمیرم
عاشقی هم نوبتیه آخ که چه بد عادتیه
من نگرانم واسه تو ، قبله ی دیگران نشو
اشکم به این زلالیه دل تو از من خالیه
تو مه عشق تو گمم هلاک یه تبسمم
تو شدی مال دیگری چطور دلت اومد بری
قفلها که بی کلید شدن چشا به در سفید شدن
چه امتحان خوبیه دوریت عجب غروبیه
بارون شدید نازنین از تو بعیده نازنین
خاطره رو جا نذاری باز منو تنها نذاری
ستارمون یادت می آد دلواپسم خیلی زیاد
فقط تماشا می کنی بعدش حاشا می کنی
چه لطفی به من می کنی تکلیفو روشن می کنی
می گی گذشت گذشته ها چه راحتن فرشته ها
سر به سرم که نذاری بگو یه کم دوستم داری
نمی مونی من می مونم ، می ری یه روزی می دونم
اولها مهربونترند اونائیکه همسفرند
اشک من هم که جاریه نگهدار ، یادگاریه
می سپارمت دست خدا اگه دوستم داشتی بیا


|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 حالا دیگه کسی نیست شبها بر کنج اتاق

وقتی که وقتش برسه،وقتی که عزرائیل بیاد

لحظه جون دادنمو هدیه میدم به جفت چشات

من میدونم که اون نگات،منتظر من جون بدم

بعدش بیای بالا سرم من نتونم دوست دارم بهت بگم

وقتی که منو توی قبرم میزارن،گریه نکن

مثل یه برگ پائیزی غرورتو خورد نکن

روی سنگ قبر من با رنگ مشکی بنویس

که دلش سیاه بودش به اون که میخواست نرسید

من دارم میرم،میرم تا برسم پل صراط

من همون جا میشینم خیلی دلم تنگ برات

لحظه رفتن رسید،یادم اومد روزهای قشنگمون

دردودل میکردیم تا شب زیر اون درخت مجنون

حالا دیگه کسی نیست شبها بر کنج اتاق

تا سحر اشک بریزه،شعر بنویسه برات

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 به معشوقم بهترین عشق را هدیه کنم ....

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم

می ﭠﭙد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من

می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید

با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد

آه دل من تو با من چه کردی

آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان

مقابله با آن را ندارم

خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را

تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای

مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو

خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی

انتهای او غرق کنی

کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم

کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او ﺳﭙرده ام

کاش می دانست که انتظار در زندگی ﭘر احساس من به ﭘا یان رسیده و من تفاوت این

احساسی را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور

کرده ام

ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز

خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در

زندگی هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو ﺳﭙردم

اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی

می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که

سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش

سازم تا با ﭠﭙش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟

خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد

حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند

زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.می خواستم

رنگ عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی

کنم

وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی

بس عظیم برای دل خسته من است.صدایش نوید امنیتی بزرگ است.امنیت وآرامشی که می

توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با

همه وجود به من داده است.اما

خداوندا آیا من  قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ﭠﭙد

هستم.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای مقابله نیست.دلم مرا می کشاند تا به سوی

عشق او ﭘرواز کنم و من با کمال میل به سوی او پرواز می کنم.  من

 از خداوند خواستم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد

زمانی آرزو کردم و از خدای خود  خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.و خداآن را که

برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورد

نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو

دارم که به من این قدرت را بدهی که به معشوقم بهترین عشق را هدیه کنم

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 تا جان دارم تورادوست خواهم داشت...

شکوفه های نگاه توست که عطر خاطره های دور را به یادم می آرد.


سخاوت دستهای زیبای توست که گل عشق در باغچه خانه مان می کارد.


واژه های قشنگ و پر معنای توست که در دفتر عشقم به یادگار می ماند.

اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم می افشاند.


اندیشیدن به چشمان بی پروای توست که خواب ناز را از دیدگانم می رباید.
پیوند دستهای من و توست که شوق زندگی در دلم می رویاند.


وعده های پر امید توست که برایم نوید خوشبختی به ارمغان می آرد.


شبنم اشکهای توست که بر چهره ام گلهای غم می کارد.


صدای آشنای توست که مرا پیوسته به سوی خود می خواند.

پس بیا ای عزیز تر از جانم

 

که تا جان دارم تورادوست خواهم داشت.

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 وقتی نیستی..............

وقتی نیستی.......

وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم

برای روز مبادا........

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،

روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

هر روز بی تاب، روز مباداست.

آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...

آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......

دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....

دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،

دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،

آیینه‌های من همه دیوارند

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 عاشقی

عاشقی تصویر یک پاییز نیست

       یک شب سرد و ملال انگیز نیست

             عاشقی تنهای ،تنها یک تب است

                     بی تو مُردن در سکوت یک شب است!

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 از خدا جز خدا نباید خواست...

روز قسمت بود و خدا هستی رو قسمت میکرد....

 خدا گفت : « چیزی از من بخواهید ، من هرچه که باشد ، شما را خواهم داد .

 سهم تان را از هستی طلب کنید ، زیرا خدا بسیار بخشنده است...

 و هر که آمد ، چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن...

 و دیگری پایی برای دویدن... ،

 یکی جثه ای برزگ خواست...

 و آن یکی چشمانی تیز...

. یکی دریا را انتخاب کرد

 و یکی آسمان را

 در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :

 « خدایا ، من چیزی زیادی از این هستی نمی خواهم

. نه چشمانی تیز ونه چثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت به من بده....

 و خدا کمی نور به او داد نام او کرم شبتاب شد...

 خدا گفت :

« آن که نوری با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد .

 تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی و رو به دیگران گفت :

 « کاش میدانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست ، زیرا که

 از خدا جز خدا نباید خواست...

 هزاران سال است که او میتابد روی دامن هستی می تابد و وقتی ستاره ای نیست ،

 چراغ کرم شبتاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.....

عـشـق زیـباست ...

|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 ساده بگم رفتینم

صدای اعتراض میاد از همه دور و برم

هرچی بلند باشه بازم، از هدفم نمی گذرم

باور کنید یا نکنید امشب میفته اتفاق

یه حادثه که بعد از اون ازم نمیگیرد سراغ

ساده بگم رفتنیم ، می خوام بمیرم و برم

زمین برام جایی نداشت به آسمون مسافرم

امشب میخوام پیشت خدا،تو آسمونا جا بشم

آغوشتو باز کن خدا ، تو بغلت رها بشم

امشب شب قشنگیه لحظۀ جون سپردنه

یه آسمون میدونه که موقع برگشت منه

با با ببخش منو ببخش که ساده از توی میگذرم

مادر مرو ، گریه نکن، اینجوری من آرومترم

محض رضای روزگار، هیچ کس جلولمو نگیره

با مرگ یه بی کسو کاریه نفر هم نمیمیره

آسوده با خیالی خوش برید پی دل خوشیتون

خاطره هام مال شما، خوب و بدش ارزونیتون

ساده بگم رفتنیم

........




|+| نوشته شده توسط فاطمه تنها در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 
 
بالا

k3cod.com

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

target="_blank" href="http://www.k2cod.com"> Bahar-20

كد پرواز پرندگان